|
خدایا سرم را پر از نور کن دلم را ز شرخانه ها دور کن اگر شل شده پیچی، آن را بپیچ درآور اگر گیر کرده سوئیچ نشان ده به من معرفت را جسد به روحش مرا دار پر معتمد که هرجا که گیر آمدش له کنم بخندم به حدی که اِه اِه کنم دلم را بخود آنچنان قرص دار که فرمان برد از دلم نیش مار به نیشش بگویم شود شهد ناب که دلها زیادش بر آتش کباب سپس گویمش رو! که من فارغم مرا باز می داری از باغ غم غمش، قطره ای مطلق ِ خواسته که دل را به لطف خود آراسته خوشا هرکه در قطره ها شامل است خوشا هرکه تکمیلش از کامل است خدایا کمال کلامم بده بگو تا چه باید بخواهم بده تو با آنهمه علم خوب و قشنگ خدای توانا! خدای زرنگ! کسی که گِلش را تو باران زدی به دل می پزد عشوه ی مرتدی [- چه گیر سه پیچی به ما داده ای چه چابک نگاری چه آماده ای-] دلش را نهد جای فرمان تو ز تو رو بگیرد به شیطان تو شود عاقبت هیزم کوره ات شود آتشت نوع دلشوره ات نبوده نبی جز به شرط بلاغ اگرچه نمی فهمد آن را الاغ الاغ از مسیر خودش می رود نمی فهمد الله کو، می دود در اینجای گفتار دارد گره نمانم، نمانم در این مشتبِه الاغ آدم بی خیال شماست که کورَش نظر بر جمال شماست که از بس نکالش دمیده به جان شده کورش از حُسن تو دیده گان به تعجیل پویاست سوی سفر ندانسته زی شیر، پوینده خر که صبر خدا گر نبودی فراخ امانش ندادی به ایراد آخ نمی فهمد و می شود لج به لج رود راست اما شود راه، کج کجی در دل کج فرو می رود به عصیان حق با وضو می رود اتو می کند جمله خلق را ولی خود بدون اتو می رود کسی که بدون اتو می رود اتو در دو پایش فرو می رود ولی او نمی فهمد این حرف را اگرچه به هر گفتگو می رود چرا او نمی فهمد ا ین حرف را، خودش گرچه در گفتگو می رود؟ .. که استاد طراحی صحنه ها همیشه فراروی او می رود به زیبایی صحنه خر می شود نه خر بلکه حتی بتر می شود خدایا خری را ز ما دور دار خری های ماضیه مغفور دار ببخش آن مقامم که در جزر و مد خرم چون ببیند به وحشت رمد
+ نوشته شده یکشنبه 23 دی1386 0:2 قبل از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
هرچه در نازکدلی های تو دقت می کنم لحظه لحظه بیشتر احساس رقت می کنم حکمتی سرشار را منشاء نمایان می شود چون که سیر ماجراهای مشقت می کنم ماجراها را که با چشم خرد برمی رسم هر یکی را کشف صد دنیا رفاقت می کنم در مفرّ دردمندی از طبیبان عاجزم از تو اما حیرت از حشر حذاقت می کنم هر زمانی پرسشم را بی زبان پاسخ رسید پیش خود اندیشه ی دانگی صداقت می کنم با دلیری کردن دیگر کسانم کار نیست گر جسورم، کی جسارت در حقیقت می کنم؟ هرچه را جانم حقیقت یافت مشتاقم به آن دیگران را با عیار آن موقت می کنم ای حقیقت هرکه را بینم که رویش سوی توست ناخودآگاهش به دل آهنگ شفقت می کنم حکمت از دید من آواز تو را فهمیدن است خاک بر سر بی تو از آشوب فرقت می کنم
+ نوشته شده یکشنبه 25 آذر1386 10:47 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
دوستان سلام
مدتها درگیر بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم به زودی بر می گردم
هادی جهان آبادی
+ نوشته شده یکشنبه 11 آذر1386 6:37 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
رشته رانازکانه می پیچم
درحریر ولرم وان شما ازمرور نگاه غضروفی می نشینم به داستان شما میخ رادرکجا فروبکنم تابه یک وجه اشتراک رسیم محوربحث را رهانکنیم به هواهای خوب وپاک رسیم درچه اندیشه ای وضوبکنم میخ رادرکجا رهاش کنم کاشکی می گذاشت تاش کنم بعد،ناچارم آش ولاش کنم دربرنج سفید ماش کنم تاتورامست گفتگو بکنم گل من روبده که بوبکنم دوست دارم به خوت خوبکنم هرچه می خواستم بگوبکنم فرصتم ده که آرزو بکنم آرزویی درآستان شما ای لبت فرصت حنابندان هرچه فرصت خبرنشان شما چون بلورازبهشت آویزی مستم از شربت نهان شما تردی ناب لرزش قدمی آب می افتم ازدهان شما درحریرولرم وان شما درشب لب به لب تران شما لب به لب با تو تاسپیده ی نور
+ نوشته شده یکشنبه 24 تیر1386 5:19 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
ازلبت سرخی انارستان آب می آوردبه دندانم دوست داردلبم ازآن چشمه _که قراراست تاک بنشانم_ دردل مستی آشیانه کند عشق داندزتوچه پنهانم آن حریری که تردی اش هوس است ازلطافت به آب می ماند ازجسارت به تشنه می مانم کارم ازدست دل خراب شده کارهارادرست ویرانم ای که درچشم عشق شیرینی درسخن خسروانه سلطانم مصدرپیچشت کمردارد تابچرخدبه دست دستانم دوست دارم توراشبی تاصبح روی زانوی عشق بنشانم باخدایکسره کنارآیم حق جان ازدل توبستانم فرصت نازرامهیاکن تابدانی چقدرمی دانم درعبورازشمیم مغناطیس دست وپاچیست ؟سرمی افشانم ازکف پام تا به فرق سرم جانماندکه من نجنبانم اشتیاق نگاه سرکش تو شعله پرتاب کرده درجانم بوسه رادیده بان خلوت کن تادلم رابه تو بتابانم من دلم را نمی دهم به کسی دل ولی می کشدبه میدانم
+ نوشته شده سه شنبه 29 خرداد1386 6:8 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
احسان هاشمی در ورودی این کتاب بیتی را که مهم نیست از کیست (اسمش را نیاورده) آورده اما برای روش نگارش آن به نشانه های رکنی، نظر دوخته و در نگارشي عمودی، کلمات افقی را چیده است. درندگی در این رکن گذاری را می توان به عنوان پیش زمینه ای برای ورود به دنیای شعرهای این جهان کوچک و محاط در کاغذ، لحاظ کرد.
+ نوشته شده شنبه 26 خرداد1386 5:14 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
نظر به شیوه ی از درددل فرار کنیم به باغهای دویدن به دشت نور کمی برای سرکشی کودک خیال من است که تتًه پتًه اگر هم کند یقین دارد زبان شناس ترین مردمان معنایش اسیر دوران اند که از تبسم قندش دل دلیرترین آفتاب آب شده سرش اشاره پذیر وفور خواب شده
ناب شده و رفته از روش پله های ناب شدید و راز گرمی آرایش تمنایش به سبک بی مانند دویده در عقب درزهای کوک زده "فلوت تند دهاتی" که در قدیم ترین گوشه ی سوال من است: چگونه مستعد خواب را دچار کنیم و بی قرار در استراحت کمیاب گل فرو برویم؟
+ نوشته شده دوشنبه 21 خرداد1386 4:46 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
جوان آیینگی ها را ،ز پیران یاد می گیرد و پیر از شادی ذهن جوان امداد می گیرد. در عیار تجربه، آیینه از فرط صفا، بی نصیب از کوره های روزگاران مانده است. باید او را از کهن باسنگ، آمیزش دهند تا نصیب از دردهای روزگارش بدرود. گرچه آیینه به اول بار، در دامان سنگ، خوشه ی شهد وجودی خودش را بازیافت، لیک در این نشئه باید سنگ را هم ،خو کند تا بداند درد چیست؟ کودک انسان ز فرط آینه بی طاقت است، از خراش سنگ های عمر، بردباری های طاقت را به کف می آورد. هر خراشی، داستان زندگی همراهش است. تا جوانی، داستان های زیادی زیسته ست: داستان های بلند تجربه، در کتاب سخت خوان زندگی. پیر فرهنگ لغت، فرتوت واافتاده است، قسمتی از پیر هم در عرف، "جا افتاده "است. می رود آیینه شان با اصل خود واصل شود. روح را داند خدا ، و جسم شان، تا همیشه از نگاه دوستان، بیرون رود. تجربتهای وسیع پیرها ضرب در اعماق درک زندگی، می تواند هر جوان خوش نظر را در عبور از زندگی راغب کند، تا به زجر کمتری آن تجربت ها را بپیماید. پیر آگاه، از جوان، آیینه می سازد، می برد آیینه را در تابش خورشیدی اش.از دگر سو، اشتباهاتی که اذهان جوان دارند را از طریق گفتگو، هنگام شور، چاره جویی می کنند. چون مشاور شد جوان، پیرش به تخمین نشاط، راه، سوی چاره ی درد خطاها می برد. ورزش ذهنش فراهم می شود تا به دست تنبلی، عنکبوتان، تار در تالارهایش نفکنند. سود پیران از جوانان در نشاط لازم است تا بدانند و به دست خود تبر، بر تلاش عمر سنگین نفکنند. وجه "جا افتاده پیری" ولی، داستانش از کتابی دیگر است. متر، سن و سال نیست. کودک نوزاده ای هم می تواند پیر باشد. محترم در پیشگاه نوجوان و پیر باشد. از خدای پیر با یک حکم عالم ـگیر باشد. پیری از این دست را با متر اخلاق خردورزانه می سنجند که رو سوی خدا دارد. بسا که آن جوان ها در نشاط آن جوانی، بهره هایی بی شمار از پیری پیغمبری دارند. وقت شور، آن بهره ها را هم، با فرح تقدیم می دارند. از جوانان سهم پیران، نشاط در زندگی و کار و توسعه و انبساط و از پیران سهم جوانان، کمک در چاره جویی های سخت: جوانان و پیران خوشبخت.
+ نوشته شده یکشنبه 13 خرداد1386 4:29 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
شکوهمندی یک باور، از جایی هم دیده می شود که توابع عملی آن است. باورمند آن باور چه به دست می آورد؟ این بار، در تدوین با باورهای دیگر، چه شکلی است؟ باوری که باورمندان شکوهمند دارد در زندگی مردم روزگار، داستان دارد. از باورمندان شکوهمند و سنجیدن آن در معیارهای پراکنده زندگی، راه به باور، نشانه گذاری شده است. این نشانه ها، نشانه های تجسد یافته داستان زندگی اند. طرد این نشانه ها، حرمان از محتوای آنها را ورزش می دهد. حرمان پا به معنا باز می کند و به روح، امکان های آسیب را، گزارش می دهد و به این ترتیب، حرمان، به روح منتقل می شود. حرمان باید طرد شود. روح ایمان در کار طرد حرمان است.می گوید: حرمانتان از راهی می رود که یقین کمتری دارید چرا که هر چه ارج باورت را افزایش دهی، جایگاه ات را در وجود، علو مي بخشی، مرا باور کن و رستگار شو .شروع خود را این گونه آورده است. اولین توانایی اش را قوت رستگار کردن می داند. رستگاری را از دیرباز، بشر جستجو کرده است و پیش نیاز همه نیازها در نگره های توحیدی است. باورکردن، فرد را به درجه تقوی نشان دار می کند. باورهای اوج گرفته داستان های پیچیدنی را در اوج می زیند. در همان اوجی که گرفته اند؛ و پیچاندن را با فرمان خود مناسبتر می یابند. اما فرمانشان در قالب یک درخواست باورمندانه و اجابت فرمان خداوند است. آنجا که می فرماید: "ادعو انی استجب لکم": بخواهید می دهم، اگر خواسته ات را در اوج دیده باشی باید خود را به آن اوج برسانی و اگر این اراده را بیاوری ما تو را به اوج می رسانیم، آن وقت تو هر چه می توانی از توانت نیرو بگیری ،اوج بگیر: همت بیاور، اجابت ببر، همت بیاور.
+ نوشته شده شنبه 12 خرداد1386 6:35 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
باور در فرآیند تماشای خود، پوسته می ترکاند و راه جهش را نمودار می کند و البته به نسبت اشتیاق، هموار. ظهور باور با توصیه به عبور از خودش همراه است.از باور تنها می توان با باورکردن، عبور کرد. باید باور کرد و بعد از آن گذشت اگر باورت را درست باور کرده باشی، گذرت حتماً با باوری ارجمندتر، ممکن می شود وگرنه باور،آسان نمی آید که آسان برود.
+ نوشته شده چهارشنبه 9 خرداد1386 6:32 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
|
|