تبليغاتX
jahan1210

 شنیده ام در اختتامیه جشنواره شعر رضوی، برزگر با نقل حکایتی از سلطان عرفا ـ بایزید ـ که سعدی اش در بوستان این گونه آورده است: 

شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون با یزید
یکی طشت خاکسترش بی‌خبر فرو ریختند از سرایی به سر
همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم

به خاکستری روی درهم کشم؟

 گفته است : اخیرأ برخی جوانان !! هجو کرده اند مرا ، در حالی که من لایق اخگرم و ایشان بر سرم خاکستر می پاشند.

این مثنوی در تنبیه وی سروده آمد: 

لایق اخگر شناسی خویش را                        حیف خاکستر شناسی خویش را

حکم تو درباره ی خود صادق است                 حکم مستی را بداند فرد مست

لایق اخگر فشاندن بر سری                           بس لیاقت های دیگر بر سری

داده ای تمثیل خود را با یزید                           بین او ربطی نبینم با یزید    

بایزید و صید حق دیگران؟                               تو کجا و بهترین بازیگران؟

بایزید ای بچّه کی گفته دروغ؟                         ای چراغ ادعایت بی فروغ!

بود او حتّی زمادر عذرخواه                             تا کند یکسویه دل را با اله

در مقام بندگی: افتاده بود                              گر چه از نابندگان آزاده بود

او پی دشت ریاست ها نبود                           حقّه را پای سیاست ها نبود

در خبر مانده از او افتادگی                            بند حق وز غیر حق آزادگی

از چه ای سلطان عارف ها تو را                     در عمل کاری نیاید جز خطا؟

نه من آن خاکستر افشان بر سرم                  نه تویی آن بایزید محترم

فصل بین خویش و سلطان بایزید                    را بدان بین من و احمق شدید

همچنانی که تو از اویی بعید                          حمق را رانم زخود حتّی به عید

حمق تو اکنون مرا آشفته است                     عقلم ات چندان شماتت گفته است       

گر چه طفل گاهواره بوده ای                         تو دبیر جشنواره بوده ای

شعر مشهد را رئیس انجمن                           کی شدی ای گشته بیجا وا دهن؟

تو نمی دانی که آن شان تو نیست                  لقمه ای در خورد دندان تو نیست

شاعران را در تو چون باشد نگاه؟                    ای همه تقلید ، آن هم اشتباه !

تو سخن را چه علاوه کرده ای                       رتبه اش چند بالا برده ای؟

بایزید ای نوچه سلطان بوده است                  ادّعایش عین برهان بوده است

ادّعای تو کجا برهان کجا؟!                             تو کجا و صولت سلطان کجا؟!

شارحان دارد حدیث بایزید                              حق تو را از چیست شارح نافرید؟

خود ندانی من بگویم زان که تو                      پا نداری در سلوک نعبدُ

تو نرفته راه  ، مغرور آمدی                            در نقاب فرد پر زور آمدی

پادویی ، کوس ریاست می زنی                     گولی و دم از کیاست می زنی

گر تو را مشتی خرد در کار بود                       یا روانت اندکی بیدار بود

فرق عنوان هات معنی دار بود                       ادّعاهای تو را هنجار بود

نه که اکنون در کمال ابلهی                           گشته ای از فرق عنوان ها تهی

از دبیر جشنواره تا رئیس                              فرق بسیار است هین آقا رئیس!

تو رئیسی لیک تنها در دلت                            ای تو را دل مرده از بس خورده لت

"آرزو بر نوجوانان عار نیست"                        نه تویی را که ت جوانی یار نیست    

در خبر ها گفتگو ها کرده ای                         با رئیسی هات غوغا کرده ای

کاش بودی لااقل روزی رئیس                        ای رئیسان را هماره کاسه لیس!

طاقتت بسیار اندک بوده است                       غاز پندار تو اردک بوده است          

ورنه این گونه نمی رفتی به باد                     روت را اینسان نمی کردی  زیاد       

چون تو را این حمق در چشم آمدم                چون جناب عقل در خشم آمدم

قصدم از گفتار ، تنبیه تو بود                           گرچه مارد را ندارد پند سود

در ریاست کم کن از حسرت نظر                    گندم ات را کار و جو ای برزگر!!

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 7:24 بعد از ظهر |
    (در لحظه ی خاکستر)

در لحظه ی خاکستر

رفتارم از آتش بود

وقتی که می دیدم ابری قفسم را می گریید

 

 

زندانم در صدای آتش می بارید

وقتی که رفتارِ بلندِ آب

با حاشیه های سرنگون می آمد

پر می شدم از خیال های مصنوع

 

 

انگار که گردبادها و نور

بر روی جهان ناشکفته ی مرگ

بی شکل شود

در سینه ی آسمانی از باد و صداهای بلور

 

 

در لحظه ی خاکستر

ابری قفس جهانی ام را می گرید

وقتی که رفتارِ بلندِ آب

شکل قفس است

وقتی که مرگ، شکل آزادی است

                      در لحظه ی خاکستر.

(خوانش )

در لحظه ی خاکستر
رفتارم از آتش بود
وقتی که می دیدم ابری قفسم را می گریید


در عبارات فوق، ارتباط زبانی، سطحی استعاری را تجربه می کند که البته واکاوی استعاره ها، می تواند موجد فضاهایی شود که از ارتباط عناصر استعاره با یکدیگر فراهم آمده اند.
در سطر اول : حرف اضافه ی در، از لحظه ظرف می سازد اما اضافه ی لحظه به خاکستر، چه می گوید؟ اگر اضافه را تشبیهی بدانیم وجه شبه چیست؟ بین ظرف لحظه و خاکستر وجه شبه وجود دارد و از نظر موجود بودن می توان این دو را شبیه دانست. البته امکان بر باد رفتن را نیز می توان وجه شبهی دیگر برای لحظه - که بر باد می تواند برود - و خاکستر لحاظ کرد. با خوانش مبتنی بر وجه شبه دوم یعنی بر باد رفتگی، از آتش بودن رفتار، حاوی معانی: هیجان، دستپاچگی، اضطراب و نداشتن سکون و میل به
رهایی، خواهد بود یعنی: من بربادرفتگی را با دستپاچگی، هیجان، اضطراب و نداشتن سکون و میل به رهایی تجربه کردم.
سطر سوم نوعی تشریح وضعیت بر بادرفتگی است که در قالب یک دلیل کلی ابراز می شود: گریستن ابر قفس مرا، دلیل شده است برای آتشین بودن رفتار. ابر، باران می گرید نه قفس، بنابراین با اسناد مجازی طرفیم: عمل گریستن قفس به ابر اسناد داده شده است. سخن از ابری است که به جای باران، قفس می گرید. این چگونه ابری است؟ ابر طبیعی، باران می بارد و نتیجه ی عمل آن، پروردن ظرفیت های حیات است. آب می آورد و آبادانی و نشاط حیاط.

اما در اینجا گریستن – که حاکی از غمگین بودن ابر است – وجود دارد و قفس . نتیجه ی عمل گریستن قفس، زندانی شدن پرندگان و حیوانات است ابری که باید نتیجه ی عملش زندگی باشد، زندانی شدن است. از این تعبیر، حکمی سر برمی کند که مضمون آن حاکی از زندان بودن زندگی است . خاکستری بودن رنگ ابر نیز با توجه به لحظه ی خاکستر سر از این تفسیر درمی آورد که لحظه ی خاکستر را لحظه ی ابری بدانیم که درک زندان زندگی ثمره ی عمل اوست. ابری که رقت می آورد و می گرید. زندانی می کند در حالی که زندانی کردن را با گریستن توام می کند.
نکته ای که وجود دارد این است که در سطر سوم : این که ابری قفسی را بگرید و این عمل از سوی کسی دیگر دیده شود حاکی از تداوم زمانی حرکت است در حالی که لحظه، تداوم ندارد و شاعر، این دو تعبیر را برای یک وضعیت آورده، پس لحظه، ظرفی است که در آن حرکت و تداوم زمانی وجود دارد. با این نگاه، بحث ابدیت لحظه و توسع وقت به عنوان شاخص نگاه شاعر، ابراز می شود. شاعر در این بند کلیت حرفهایش را زده است و ادامه ی سروده، جزئیات این وضعیت را توضیح می دهد:

زندانم در صدای آتش می بارید
وقتی که رفتار بلند آب
با حاشیه های سرنگون می آمد
پر می شدم از خیال های مصنوع


صدای آتش هم اضافه ی استعاری است: فاعل به جای مصدر فعل نشسته است به معنی: صدای سوختن، هم اضافه ی اختصاصی: صدایی که آتش دارد. در این صورت معنای پر قدرت بودن آتش را می رساند چون آتش ضعیف، صدا ندارد. اما باریدن زندان در صدای آتش: یک معنی این است که در، از صدای آتش ظرف می سازد و زندان در آن ظرف می بارد که در این صورت می گوید: مقصد باریدن زندانم وضعیت سوزناک و مضطرب من بود و هیجانات من به وسیله ی بندهای زندگی مهار می شد.
معنی دیگر این است که بگوییم: زندان در حالی که در صدای آتش قرار داشت یعنی همراه با صدای آتش بر من می بارید که در این صورت می گوید: بندهایی که زندگی بر من می زد همراه با سوزناکی و هیجان و اضطراب بود که در این صورت سوزناکی و اضطراب و هیجان به عنوان بندهای (: دیوارهای زندان) زندگی مشخص می شوند.

وقتی که رفتار بلند آب
با حاشیه های سرنگون می آمد


بلند را صفت رفتار آب قرار دادن. گفته بود ابر قفس می گرید حالا می گوید آب. قفس، آب است و نتیجه ی آب، زندگی که توضیح داده شد و اینجای سروده خوانش ما را تایید می کند. آب که از ابر می بارد بلند است یعنی از جای بلند می بارد بنابر این بلند صفت طبیعی رفتار قطرات آب است که از ابر (به سمت پایین) می آیند و اشاره به سقوط عمودی قطرات باران دارد . نسبت حاشیه های سرنگون به رفتار بلند آب چه نوع نسبتی است؟ حاشیه های سرنگون رفتار بلند آب کجاست. سرازیر شدن آب از کوه ها، ارتفاعات، ناودان ها و ... می گوید در زمانی که باران می بارید و آبها از ارتفاعات جاری می شد من دست به کار ساختن خیال های فراوانی می شدم که احساس می کردم از آنها آکنده ام. سرشار از خیال هایی که درست شده اند. بحث در: پر شدن از خیال های مصنوع است که بر تلاش هنرمند در شکل گیری خیال ها تاکید می کند ارتباط دارد. خوانش فوق به روابط سطحی کلمات از یکدیگر پرداخت. حال زمان آن است که این سطح را در ساختاری قرار دهیم که ادامه استعاره ی زندان برای باران و زندگی است در آن صورت، رفتار بلند آب، حکایت از میل به علو و تعالی در زندگی است و حاشیه های سرنگون می تواند اشاره به خجلت هایی داشته باشد که تاریخ حیات دارد. رفتار بلند آب در ضمن یعنی: تاریخ طولانی زندگی و رفتار بلند آب که با حاشیه های سرنگون بیاید یعنی: گسست هایی که در درستی گزارش تاریخ ایجاد شده است، همچنین فاجعه ها، مصیبت ها، جنایت ها و تمام عوامل شرمساری هایی که در گزارش های تاریخی ثبت شده و به سمت ما (آینده) می آیند. می گوید در چنین وضعیتی من  پر از خیال هایی می شدم که برای خودم می ساختم. شاعر در ادامه نمونه هایی از خیال های مصنوع مذکور را ارائه می دهد.

انگار که گردبادها و نور
بر روی جهان ناشکفته ی مرگ
بی شکل شود
در سینه ی آسمانی از باد و صداهای بلور


این تصاویر کاملا ساخته شده اند. یعنی نمی توان آن را در جهان خارج یافت بلکه از عناصر جهان خارج برای تصویر این فضا کمک گرفته شده است. آسمانی مرکب از باد و صدا های بلور که در سینه ی آن جهان ناشکفته ی مرگ وجود داشته باشد و گردبادها و نور در آنجا بی شکل شوند وجود ندارد. هر چند که می توان این بند را ارائه ی تصویری از افتادن سیاره ها و ستاره ها در سیاهچاله های فضایی محسوب کرد. جهان ناشکفته ی مرگ به هر حال می تواند استعاره ای از سیاهچاله ی فضایی باشد که از مدار جاذبه ی آن نه گردباد (سیاره) می تواند گریخت نه نور (ستاره) و به محض گرفتار شدن در آن اشیا دیگر ناپدید(بی شکل) می شوند. سیاهچاله ها در سینه ی آسمان و فضا قرار دارند
که در آن تنها تصور باد و نور (صداهای بلور) می رود. صداهای بلور یعنی پیامهای شفاف، یعنی ابزارهای ارتباطی روشن، یعنی نور. مواد هنگام ورود به سیاهچال از خود به مقدار فراوانی اشعه ی گاما ساطع می کنند. شاید صداهای بلور تعبیری از همین اشعه های قدرتمند گاما باشد که می تواند همراه با صدا نیز تصور شود . صدایی که سریعا سیاهچاله آن را نیز می بلعد و تنها تبلور نوری اشعه به جا می ماند.
با این دیدگاه: بند اول که می گوید ابری قفسم را می گرید: ابر می تواند توده ی گازی اولیه ای باشد که تراکم آن موجب پیدایش زمین شده است. یعنی آغاز وجود زمین که از سرد شدن و تراکم توده ی گازی و پرحرارت اولیه ( خاکستر شدن آتش مذاب گازی زمین) به دست آمده و داستان بارش باران های اولیه در راستای قفس زندگی بر کره ی زمین. شاعر در ادامه بر تکرار و استمرار زندان شکل دهی ساز حیات تاکید می کند و می گوید:

در لحظه خاکستر
ابری قفس جهانی ام را می گرید
وقتی که رفتار بلند آب
شکل قفس است وقتی که مرگ، شکل آزادی است
در لحظه خاکستر.


می گوید: وقتی که حرکت حیات، محدود و محدود کننده است و راه رهایی از محدودیت، مرگ است در این شرایط اندوه به سان ابری بر شرایط رقت بار من در منظومه ی جهانی می گرید. یعنی چون به حیات و زندانش فکر می کنم ابرآسا بر خویش می گریم. وقتی سیاره ها و ستاره ها به دام سیاهچاله می افتند و مرگ را تجربه می کنند از بند شکل ها آزاد می شوند. آن لحظه می تواند لحظه ی خاکستر پایانی باشد.
به این ترتیب از خاکستر حاصل از سرد شدن ابرهای داغ توده های گازی آغازین زمین می رسیم به لحظه ی فرو خورده شدن زمین به وسیله ی سیاهچاله های فضایی و هیجان، دستپاچکی، خیال های مصنوع و ... مسائلی است که ما مبتلا به آنهائیم.
من سروده را صرفا به صورت تند خوانش کردم و به بسیاری از زیبایی های آوایی که در آن رعایت شده، به مراعات النظیرها و ... نپرداختم چرا که در آن صورت حجم مطلب چند برابر می شد. امکانهای دیگری نیز در خوانش این متن وجود دارد. چیزی که هست خوانش های جدی دیگر نیز با این خوانش، زاویه ی چندان دوری ندارند و کلیت نزدیک به همی را تجربه می کنند.

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 10:53 قبل از ظهر |

 امیر برزگر که دبیری جشنواره ی شعر رضوی٬ راش داده اند٬ باش خبرگزاری ها مصاحبه کرده اند و او عنوان خود را رئیس انجمن شعر مشهد٬ داده است.

از راهی که ریاست هیأت مؤسس انجمن شعر مشهد٬ محوٌل من است و او را در آن پرده ی انجمن راه و مکانتی نیست٬ تأدیب ژاژخایی و بی حرمتی او را ٬ این چکامه نشأت یافته است.

پیشاپیش گفته آید که آقای برزگر در روز انتخابات هیأت مؤسس از کاندیداتوری امتناع کرد تا با حمایت از آقای نیک ٬ او را پیش کند و از طریق او شأن خود را تخمین بزند. البته جواب آزمایشش منفی درآمدو آقای نیک هم با پنجاه ساله سابقه اش رأی نیاورد.

نیکی که در چکامه است٬ اوست که استادش- برزگر -را گولی ٬درانده است پوست با این که - درمانده / دوان - در پی آبروست٬ بر سر امر بی آبی اش گفتگوست.

هموست که چکامه او را مذمٌت گوست که کارش نه نکوست و در او فروست

 

:

 

 برزگرا شنیده ام برسر کار رفته ای!  

هوش کجات رفته است ؟ ! چون! ز وقار رفته ای؟!

 

دبیر شعر رضوی کجا و ادعای تو!؟

باغ خیال هات خوش ! هش! که ز بار رفته ای !

 

به شعر مشهد از کجا رئیس انجمن شدی؟!

بِدآن فلک ، مشعبدا ! از چه قرار رفته ای؟!

 

حکم، که داده ات ؟ بگو ! که چون سپند آتشی

جسته ز جای و در پی بوق و هوار رفته ای!!

 

در دل توطئه ی ددان غمزه کنان چو امردان

خود به چه کار رفته ای ؟! بد به شکار رفته ای !

 

انجمنی که روز رای ، رفتی پشت نام نیک

در شمر مؤسسان چون به شمار رفته ای !/؟

 

رئیس هیئت مؤسسان انجمن ، منم

چگونه از اساسنامه ، روزه دار رفته ای!؟

 

انجمنی که شنبه ها اجرایش به نام توست

20 نفر نمی شود ، تو به هزااار رفته ای!!؟

 

ملیجکا! به کار تو به غیر خنده چون کنم

کسان وسیله ای و تو: هوا سوار رفته ای  

 

دبیر جشنواره از رئیس انجمن ، جداست !

وای به ساده لوحی ات ! بد به چنار رفته ای!

 

ور که به استعاره ای خویش رئیس دیده ای

از قِبلِ چه جامعی به مستعار رفته ای؟!

 

تأملی کن و نگر سوی گروه بخردان

که از شریعه ی خرد خیط! کنار رفته ای!

 

جعل تو مافیایی و شیوه ی تو مزوّری است

ای بدلی ! ولی چه بد در آبشار رفته ای!

 

فکر نکرده ای که فاش می شود از تو ترّهات؟

ای که بلف زنان سوی خبرنگار رفته ای!!

 

داده همین که نخ ، یَکی ،تو به خیال آبکی

به محض اولین درخت بر سر دار رفته ای!

 

چقدر سوژه ای! ولی بدون درک سوژگی ت

بدون محکمیّ حکم به کارزار رفته ای !

 

مانده هنوز مر تو را گرچه علیل : فرصتی!

از چه خودت به پای خود رو به مزار رفته ای ؟!

 

از تو بعید نیست ! هان ! این بار از چه حقه ای!

بهر تصدّی مقام نزد کِبار رفته ای ؟

 

کم نشده نصیب تو یمین انتصاب ها

ای که در انتخاب ها تو ، به یسار رفته ای

 

پیر شدی هنوز هم از پی حق دیگران

غارتی و دریده چون قوم تتار رفته ای !

 

پیشترت روش اگر غارت مخفیانه بود

حال چه کار کرده ای!؟ که آشکار رفته ای؟

 

در پی نام بوده ای لیک ز راه شعبده

دست به ننگ داده ای از پی عار رفته ای

 

نیست میان شاعران شعر تو را جلالتی

راه اگر چه رفته ای ! نه راهوار رفته ای

 

چه می شود تو می شوی ؟ دبیر جشنواره ها!!!

در دل صاحبان کار با چه عیار رفته ای ؟!

 

شک نکن ار ادامه ی راه کنون دهی ، به قطع

چشم که بسته شد ، به سر داخل نار رفته ای

 

نام بدی که داشتی شد بترت از این عمل

تا تو به چه تنعّمی امیدوار رفته ای !

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |

نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید!        

 شعر مشهد صاحب «لیگ» می شود


گروه فرهنگی هنری- پس از چند ماه بلاتکلیفی شورای شعر، سرانجام ماه گذشته انتخابات هیئت موسس انجمن شعر مشهد برگزار و هیئتی ۵نفره موظف شد طی دو ماه پس از تدوین اساس نامه، زمینه برگزاری انتخابات انجمن شعر را فراهم کند. برای آگاهی بیشتر از جریان فراروی شعر مشهد پرسش هایمان را با رئیس این هیئت در میان می گذاریم. محمد هادی حسینی جهان آبادی با اشاره به روند شکل گیری اساس نامه انجمن می گوید: شاید اکنون جاه طلبانه به نظر آید اما به دنبال برگزاری لیگ شعر می باشیم.
 
«جهان آبادی» درباره گذشته با این تعبیر که چندان مایل به «نبش قبر» نیستیم می گوید: تلاشمان این است که برای تدوین اساس نامه بتوانیم به سمت برنامه ای پیش برویم که از شفافیت لازم برخوردار باشد به این صورت که امکان پی گیری قضایا در صورت تخلف هیئت مدیره از سوی مدعی العموم (شاعران) وجود داشته باشد شاید بازگشت به گذشته بیشتر اختلاف را میان شاعران مشهدی دامن بزند و باید با به کارگیری روش های درست زمینه های اتحاد و سپس رشد شعر مشهد و استان را فراهم کرد.

          مرد باید نهراسد ز هراسان مردم          

ابلهی چند ولی ابله شیطان مردم  

گر شیاطین بشوند از پی من توطئه جو

می پناهم به خداوند مسلمان مردم

خردلی ترس از این طایفه ! هیهات از من

پهلوان کی بگریزد ز گریزان مردم؟

او که خود را نتوانسته مسلّم دارد

چه کند با هنر عقرب میزان مردم؟

نورسا حد نشناسی بخورد سرت به سنگ

سگ نو چون نگری جانب انسان مردم

سود منفی نبر از عاطفه انسانی

تا نباشی نفر جمع پریشان مردم

نام ناورده امت  ور شنوم وغ وغ بیش

شک نکن می برمت نام ای از آن مردم

پای بیش ار ز گلیمت بکشی زخم خوری

حکمتی مانده به جای است ز لقمان مردم

بچه ای قند شکن در کف چون خواهد شد

چون کشد عربده بر سام نریمان مردم

رحم بر خویش کن ای موش و نجنبان دم شیر

ور نه خود را بشمار آر ز پنهان مردم

jksahel.blogfa.com

رئیس هیئت موسس انجمن شعر:

                                          نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید!        

ننگم آید که پای بگزارم

در رهی و درست نسپارم

یاربم هیچگاه ننگالود
 
ننویسی که نیستم نمرود

مستم از حال های ابراهیم

در پی راهیم به آن اقلیم

می دهی جام های مستی را

بستان نیز خود پرستی را

گریه دارد که خود پرست شوم

از حقارات خویش مست شوم

بنده را خود پرست میجزّد

این نشان را دقیق و موجز ز د

مست آن ناب های پاکم دار

سربلند از بلای خاکم دار

بگذار آفتاب سر بزند

مهر بر کوه و بر کمر بزند

ماجرا را به رشد فرمان ده

رحمتت را بیار و جولان ده

رخصت روشنی فراهم کن

بیغمان را دگر مصمّم کن

آگهی ده به بی خبر مردم

که فراوان کند اثر مردم

در عدالت همه اثر دارند

همه از این مکان گذر دارند

همه در کار خیر هم هستند

هر یک امّا زباده ای مستند

باده ها را چرا یکی نکنیم

تکیه بر نوش متّکی نکنیم

اتّکای همه اگر به یکی ست

علت کارهای بیخود چیست؟

سهم این یک سوال حق من است

همچنین حق عضو انجمن است

از چه از حق گریز ؟ممکن نیست

با جنابش ستیز ممکن نیست

هر که آرد ستیز ، بیچاره ست

معرض فحش و هتک و بیغاره ست

تازه از یک دو تاش اگر برهد

باید آنجا حساب پس بدهد

حکم کرده به مشورت قرآن

دارد اثبات آن بسی برهان

از چه باید از این خوشی، نرویم

تا به کی گیج و بی هدف بدویم

مشورت با هدف نسب دارد

بسی احکام منتسب دارد

فکر کردن که جان مشورت است

بهترین راه کسب معرفت است

ساعتی نقش فکر کردن ما

را عبادات چند ساله بها

این سخن متّکی به شان علی است

او که بی هیچ شک و شبهه ولی است

حرف او را اگر خطا داری

شک کنم در تو در خدااداری

دست ها را اگر یکی بکنیم

می توانیم کوه را بکنیم

دست های ادب اگر خیزد

در خرد سیر خرّم انگیزد

با خرد زندگان زیاد شوند

سر بلندان ازدیاد شوند

می رسد نوش هوشمندی ها

سر فرازان سر بلندی ها

ورنه ، دنیا سوی خمود رود

خواهد آرام سوی رود رود

ره شود باز روی خاطره ها

ماضیانه شوند پنجره ها

یارب این راه را ببند به ما

رو به آینده دار پنجره وا

رو به آینده راه را خوش کن

شیوه های نگاه را خوش کن

jksahel.blogfa.com

                                            رئیس هیئت موسس انجمن شعر:
 
 

نظرات ابلهانه:
محمود اکرامی فر:

سلام جومونگ عزیز-نخوریمون-
یره دم و دسگات رو جمع کن

وب سایت 

جواب به بی شعور:

سلام یونگ پو

احترام به جومونگ برای امثال شما واجب است هرچند من محمد هادی حسینی جهان آبادی ام
فکر می کردم دک تر تر تر شدی! ادب آموخته باشی و گرنه به زبان مرسوم قلگیت ( روستائیت) : یره هیکلته غوز
میت

آرش شفاعی:

رئیس هیات مدیره؟!! بابا ای ول الله یک امضا برای ما کنار بذار

 وب سایت  

پاسخ به نوچه های مافیایی:

 یکی از امضا های دک ک ک تر و پای ما حساب کنین 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |
                                                                            

                        

                                دگردیسی های جلالی 

کتاب هزاره ی  اشباح جلال کیانی را پسندیدم در عین حال وسوسه ای شگرف مرا به موضوعِ شگردهای رشد قیمت های کرامت در فرد انسانی با توجه به مصداق جلال کیانی، انگیزه می داد. البته یکی از راه های تور افکندن این انگیزه، بررسی تحول پرسوناهایی است که شخصیت زبانی شاعر را- از دریچه ی بیان عاطفی- پرده برمی دارد. 

جلال شاعری بود کلاسیک سرا و غزل گو با زبانی که به اسلوب شاعران معاصر می مانست. غالبا هم زمینه ی موضوعی غزل های او را مدیحه ای در ابراز ارادت به یکی از ائمه (ع) ویا نزدیکان ایشان، تشکیل می داد. دغدغه هایش دغدغه هایی در حدود دغدغه های این تیپ شاعران بود. او از شاعران قدیمی تنها امروزی تر می گریست و بیان مویه هایش را در واژگانی محدود و شاعرانه می ریخت نمی گویم نمی غرید اما دقیقا همین: می غرید. و این غرش، خیلی از، صداهای انفجارهای واقعی در حوزه ی رسایی؛ نزدیک بین تر و قانع تر بود؛ قناعتی که به هر حال، ایستایی دارد. او البته تحول یافت و این تحول را به صورت چشمگیری نشان داد تا جایی که در اولین کتابش، عصرِ ظهرِ شب، از آن دیدگاه گذشته تنها با امعان فکر و نظر می توانستی ته مایه هایی را رصد بزنی. او کاملا رضایت داده بود که خود را، به کانون تحولات زبانی بیفکند و از این مهم تر: همراه با تحولات آن، متحول شود. ادراک خود از هر تحول را در خود اجرا کند.هدف ضروری می شود. سخن از درک ضروریت تحول، تلاش در راستای درک آن و اجرای ادارک ها در پرسونایی است که تلاش می کند شکل بگیرد. اوپرسونای خود را وقف تحول کرده است. دغدغه ی؛ روشی امروزی برای گرفتن اشک از مخاطب؛ را به دغدغه ی: موقعیت نوع انسانی در وجود، محدودیت ها، بی رحمی ها، بی ثباتی ها، بی عدالتی ها و بربادی های او، پرسونا جایگزین کرده است. دهانش را بزرگ کرده است و موضوعات بزرگ را در آن جای داده است. او آن قدر دهانش را گسترش داده است که دیگر با نوع انسانی، درباره ی دغدغه هایی که لازم  دارد- بیندیشد، سخن می گوید. 

واکسنی که این تحول ژرف و بنیادین را در پرسونای زبانی جلال کیانی ایجاد کرده است - این دگردیسندیده ی خون - را در کدام سلوکِ زبانی می توان تکثیر کرد؟  فرمولش در کجاست؟: بنده در خدمتم تا در این باره نکته ای را مطرح کنم: این فرمول در همان ایمانی شکل می گیرد که به ضرورت تحول و اجرای آن در اندیشه و عواطف، پی برده است و بسیاری از مسیر رشدش با کاتالیزورهای آن باور، تسریع شده است. بزرگی موضوعی که جلال در این مجموعه به چنگ آورده است به ناچار از راه طی دغدغه ای به دست آمده که به ضرورت تحول، ایمان یافته است. او از راه تلاش در راستای اجرای تحولات ادارکی زبان درعمل به ناچار به شگردهایی از اندیشه رهنمون شده است که پرسونای مجموعه ی هزاره ی اشباح را انسانی بزرگ با دغدغه های انسانی، می باورمنداند. دغدغه هایی چنان بزرگ که او را به پژوهش در راستاهای گوناگونِ موقعیت های بشر: خود در وجود، خود در جهان، خود با خود،خود بی خود، خود بر خود، خود از خود و ترکیبات نسلی این واژگان و مفاهیم با یکدیگر، می کشاند. 

در این مجموعه به حوزه های گسترده ای از دانش اشاره می رود و نسبت به زبانِ دانشمندانِ تولیداتِ کشتار بشری، موضع سرزنشگر وجود دارد. خودش خیلی جالب است: در این مجموعه در عین حال که پرسئوس پسر زئوس- را می بینید با طرح (بنفایر) هم برخورد می کنید. با دغدغه ی جدی نسبت  به کارکردهای زیانبار، که از دانش به عمل می آید با مصداق های متعدد آن- که وحشتناک هم هستند- برخورد می کنید. به تجلیل از ماندلا- رهبر ضد آپارتاید های حدود سی سال زندانی شده ای که نمرد و روز پیروزی اش فرا رسید- با همدردی با زجر کشیده های آفریقا در زیر تحقیر استعمارِ همواره درصدد تولیدِ پیشرفت در امر آسیب، بر می خورید و همدرد می شوید و به این ترتیب، تائید می کنیدکه:

... که هنوز جهان طعمه ی

به کابوس در وحشت 

 که هنوز نسل ها 

 کشته ی به طاعون در وحشیت... 

 تمسخری که در این تقارن وجود دارد ادعای حکومت خرد  له  می کند که هنوز انسان به <وحشتی که در آن است> توجهی نمی کند و در پی اجرای غریزه ی توحش،کشتارهای طاعونی بر نسل های خود می افکند که البته سهم زیادی از وحشت در  جمله ی قبل، نمود یافته است. این دغدغه در سرتاسر هزاره ی اشباح با کیانی حضور دارد و او را در گزینش مصداق های متعددِ زیان های ناشی از میلِ فزونی خواهی های بشری، ترغیب می کند. او همواره به مصداق های توحش مدرن و فریب های آن و روشهای او در به بردگی کشیدن همنوعان، توجه می دهد و در این راستا؛ سر از دغدغه ی انواع سوء استفاده های بشر وحشی- یا به قول کیانی: حماقت ممتد- از علم و پیشرفتهای علمی، سر در می آورد که در دانش و غایت آن، نقض غرض، حاصل و به جای رشد بشر زمینه ساز انحطاط وی می شود. او از این نگاه انسان را اسکلتی از حماقت ممتد می بیند که محتوی آن از احساسِ پوچ در اوج از هیچ تاهیچ، آگنده است. البته همواره این زمختی، غلبه ندارد و می توان در آن سر از اجرای کامل یک مراقبه- عرفانی- هم درآورد. شعر ( ب ) چنین شعری ست از ابتدای فرو رفتن به خلسه شروع می کند و تا جایی می رود که هیچ روزنه ای را بین خود و جهان خارج نبسته نمی گذارد و در آنجا راز همبستگی آدم ها بر او آشکار می شود ببینید: 

... ومن   به اتفاق خود 

بی تنهای در تنهایی 

با چشم های از پر  پرِ،  پرکشید  

به نامنتهای از پدیدِ دید   تا ناپدیدِ دید.   

و من   منِ تو   تو کجای حالای وقتی؟ 

 وقتی   حالا حالا نیست   حالایی نیست  

حالا آینده ای ریخته در گذشته.  

و تو ناکجای حجم   ازسرشارِ   ناسرشار 

راستی!   به در که بود؟   منِ من بود؟ 

منِ ضمیر؟   ضمیر من...!    که جا، می گذاشت   مرا در من.  

دراین شگرد موضوعی هم یکی از مؤلفه هایی (پارامتر) است که در پدید آمدن این متن ها خیلی جلو می آیند.

اندیشه های عرفانی در این کتاب با دغدغه های او گره خورده اند. او در عین حال که کوه را کرامت ممتد می بیند به یادمی آورد که آدمی:

... مختوم سنگی خوابیده در سطح

برمتن در سلول

و 

محکوم سنگی 

در ناگزیرای در بی مفر ...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            است. راستی این(در)های پیاپی که می آیند همواره به محدود بودن آدمی تلنگرنمی دهند؟ در این مجموعه جلال، توانسته خود را به حدی از انحراف از: نرم تفسیرگر و مایل به توضیحاتِ زبان، منحرف کند که بتواند در این فضا،عواطفش را هم راه دهد. قدمی فرخنده است او دارد در زبان شعر می اندیشد و این همان کاری است که مارتین هیدگر آن را کار فیلسوف آینده می دانست. او زبان آینده ی تفکر بشری را شعر می دانست. او عقیده داشت < ظرفیتِ بیانِ گشودگی های جهان بر ما،> در شعر وجود دارد و من خوشحالم که می بینم دوست فروتن ام: جلال کیانی دارد کاری چنین بزرگ را ازپیش می برد.

                                                                       

                                                                                            

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |

 

سید رضا سلام چطوری؟ خوشی پسر؟

مشهد که آمدی نگرفتی زما خبر؟

 

کامنت دیدمت که به آن کم ز گوسفند

کردی اشاره ؛ گرچه سزاوارو مختصر

 

اینقدر گویمت که از آن جنس چارپای

میمون و قورباغه و سگتول و گورخر

 

در کارگاه صنع ؛ خدا کم نیافرید

شاید برای جلوه دمیدن به شیر نر

 

اما اگر جواب تو نآوردی ام به ذوق

حتی نکردمی به اداهای او نظر

 

او گفته مایل است ز من باد خوابند

در حمق ادعاش به خود فحش را نگر:

 

بادی دگر مرا که بخواهدش خفت نیست

تدبیر کرده خواب نعوظ مرا مگر

 

استاد در طریقتِ طارق به اُخت(۱) واُم ش(۲)

می خواهدش که هم بشوم یزنه(۱) هم پدر(۲)

 

نه زانی ام نه اهل لواطم که او کند

با خود و یا اقارب خود شل مرا کمر

 

این نوبت ار ردیف شدو مشهد آمدی

بی معرفت نگرد چو

آن  نوبت دگر

 

 (۱):خواهرش وشوی او

(۲):مادرش و شوی او

 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
 

بهجت نمرد مرده نماندبه یادها

اوآن درخت نیست که لرزدزبادها

او زی یقین به پویه ی اخلاص راه جست

وزبندگی ش فخر برآزاد زادها

علمش دواند پای تتبّع به اتّباع

وآنگه چگونه؟ازهمه رو رشک رادها

برپای اوستادشنیدم که بوسه داد

بس محترم بدند برش اوستادها

این حال حال بنده ی مجذوب بندگی ست

شانش غنیتر است زغمگین وشادها

هردرچرا زند؟:که ورابنده ترکند 

زی اوکه میرهاندش ازانقیادها

عالم تمام پرشده ازصیت زهد اوست 

وزمرشدی به ناصیه اش استنادها

چندان که بود ازدل وازجان مریددوست

بودند خود مریدحضورش مرادها

یارب که مان نصیبی ازاخلاص اوببخش

وزهمّتی که داشت تورااعتمادها

                 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در یکشنبه 10 خرداد1388 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |

 

خدایا سرم را پر از نور کن

دلم را ز شرخانه ها دور کن

 

اگر شل شده پیچی، آن را بپیچ

درآور اگر گیر کرده سوئیچ

 

نشان ده به من معرفت را جسد

به روحش مرا دار پر معتمد

 

که هرجا که گیر آمدش له کنم

بخندم به حدی که اِه اِه کنم

 

دلم را بخود آنچنان قرص دار

که فرمان برد از دلم نیش مار

 

به نیشش بگویم شود شهد ناب

که دلها زیادش بر آتش کباب

 

سپس گویمش رو! که من فارغم

مرا باز می داری از بار غم

 

غمش، قطره ای مطلق ِ خواسته

که دل را به لطف خود آراسته

 

خوشا هرکه در قطره ها شامل است

خوشا هرکه تکمیلش از کامل است

 

خدایا کمال کلامم بده

بگو تا چه باید بخواهم بده

 

تو با آنهمه علم خوب و قشنگ

خدای توانا! خدای زرنگ!

 

کسی که گِلش را تو باران زدی

به دل می پزد عشوه ی مرتدی

 

[- چه گیر سه پیچی به ما داده ای

چه چابک نگاری چه آماده ای-]

 

دلش را نهد جای فرمان تو

ز تو رو بگیرد به شیطان تو

 

شود عاقبت هیزم کوره ات

شود آتشت نوع دلشوره ات

 

نبوده نبی جز به شرط بلاغ

اگرچه نمی فهمد آن را الاغ

 

الاغ از مسیر خودش می رود

نمی فهمد الله کو، می دود

 

در اینجای گفتار دارد گره

نمانم، نمانم در این مشتبِه

 

الاغ آدم بی خیال شماست

که کورَش نظر بر جمال شماست

 

که از بس نکالش دمیده به جان

شده کورش از حُسن تو دیده گان

 

به تعجیل پویاست سوی سفر

ندانسته  زی شیر، پوینده خر

 

که صبر خدا گر نبودی فراخ

امانش ندادی به ایراد آخ

 

نمی فهمد و می شود لج به لج

رود راست اما شود راه، کج

 

کجی در دل کج فرو می رود

به عصیان حق با وضو می رود

 

اتو می کند جمله خلق را

ولی خود بدون اتو می رود

 

کسی که بدون اتو می رود

اتو در دو پایش فرو می رود

 

ولی او نمی فهمد این حرف را

اگرچه به هر گفتگو می رود

 

چرا او نمی فهمد ا ین حرف را،

خودش گرچه در گفتگو می رود؟

 

.. که استاد طراحی صحنه ها

همیشه فراروی او می رود

 

به زیبایی صحنه خر می شود

نه خر بلکه حتی بتر می شود

 

خدایا خری را ز ما دور دار

خری های ماضیه مغفور دار

 

ببخش آن مقامم که در جزر و مد

خرم چون ببیند به وحشت رمد

 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 0:2 قبل از ظهر |

 

هرچه در نازکدلی های تو دقت می کنم

لحظه لحظه بیشتر احساس رقت می کنم

 

حکمتی سرشار را منشاء نمایان می شود

چون که سیر ماجراهای مشقت می کنم

 

ماجراها را که با چشم خرد برمی رسم

هر یکی را کشف صد دنیا رفاقت می کنم

 

در مفرّ دردمندی از طبیبان عاجزم

از تو اما حیرت از حشر حذاقت می کنم

 

هر زمانی پرسشم را بی زبان پاسخ رسید

پیش خود اندیشه ی دانگی صداقت می کنم

 

با دلیری کردن دیگر کسانم کار نیست

گر جسورم، کی جسارت در حقیقت می کنم؟

 

هرچه را جانم حقیقت یافت مشتاقم به آن

دیگران را با عیار آن موقت می کنم

 

ای حقیقت هرکه را بینم که رویش سوی توست

ناخودآگاهش به دل آهنگ شفقت می کنم

 

حکمت از دید من آواز تو را فهمیدن است

خاک بر سر بی تو از آشوب فرقت می کنم

 

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 10:47 بعد از ظهر |
دوستان سلام

مدتها درگیر بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم

به زودی بر می گردم

 

 

هادی جهان آبادی

+ نوشته شده توسط هادی جهان آبادی در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 6:37 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM